فهرست موضوعات

یه خواهشی دارم.. – دست نوشته مانی نوروزی

یه خواهشی دارم.. – دست نوشته مانی نوروزی
سلام..الان که دارم این کلمات رو تایپ میکنم ساعت ۲۲:۰۷ هست. دارم یه دست نوشته دیگه رو تایپ میکنم، نمی دونم شاید آخرین دست نوشته…شاید دیگه با قلم خودم ننوشتم..

یه خواهشی دارم- دست نوشته مانی نوروزی
یه خواهشی دارم- دست نوشته مانی نوروزی

باورم نمی شه به طور شگفت انگیزی دارم تو نبرد با عقربه های ساعت پیروز می شم. توی تنهایی هیچ هم کلامی ندارم، می خوام هم صحبت خودکار تو دستم بشم شاید توونست کمی آرومم کنه….
سکوت عجیبی تو فضای اتاق حاکم هست قدرت عجیبی داره انگار تو تنهایی من خیلی قوی شده…چند وقته حتی صدای خودم رو نشنیدم شاید دارم افسرده می شم ، نمی دونم…!
تنها صدایی که گاهی اوقات فضای اتاق رو پر می کنه صدای موزیک غمگینی هست که با صدایی خیلی کم از گوشی پخش می شه.. انگار اونم از این سکوت می ترسه که صداشو بلندتر نمی کنه.
گاهی لرزش کوچیکی تختی که روش دراز کشیدم رو می لرزونه ، چشمامو باز می کنم گوشیم زنگ میخوره تنها وسیله ارتباطیم با دنیای خارج از این اتاق….دوست ندارم جواب بدم ، نای حرف زدن ندارم. میزارم به لرزش خودش ادامه بده..نمی دونم، شاید تنها راه برای حس کردن زنده بودنم هست.فضای اتاق تاریکه …لرزش گوشی قطع می شه صدای موزیک مجددا پخش می شه و ادامه آهنگ…
چشمام خسته هست،پلکام سنگینه دوست ندارم بخوابم. نگاهم تو تاریکی اتاق گم شده ، نمیدونم به چی دارم نگاه می کنم .چشمام بسته می شه..

یه خواهشی دارم- دست نوشته مانی نوروزی
یه خواهشی دارم


اَه ه ه ه ه ….
انگار تمام خاطرات پشت پلکام مخفی شده بودن با بسته شدن پلکم اومدن جلو چشمم…چرا؟

انگار می ترسم از یادآوری این خاطرات چشمامو باز می کنم دیگه نمی خوام چیزی یادم بیاد . همه جا تاریکه …سرمای عجیبی فضای اتاق رو پر کرده.خودکار تو دستم بی حرکت ایستاده ذهنم دستور حرکتی رو بهش نمی ده. یه خواهشی دارم! خیلی خسته هستم، می خوام چشمامو ببندم، می خوام بخوابم ، لطفا به خاطراتت بگو راحتم بذارن! خودت که رفتی ،چرا خاطراتتو برام گذاشتی؟ تو تمام روز به هرچی نگاه می کنم یادآور لحظاتی هست که کنارم بود…با خاطراتت شبا هم راحتم نمی ذاری؟ تو که راهتو انتخاب کردی، تو که همراهتو انتخاب کردی، چرا نمی ذاری فراموشت کنم؟
انگار اینجوری نمی شه ، تو حرف حساب سرت نمی شه… به سختی بدنمو حرکت می دم .انگار یه وزنه صد کیلویی بهم آویزون کردن.از تخت  میام پایین همه جا تاریکه جایی دیده نمی شه ، دستم رو روی تخت حرکت می دم تا به گوشی برسم. با فشار دادن صفحه کلید  گوشی انگار سلول های نور از اسارت تاریکی رها می شن.درب کمودمو باز می کنم چشمامو می بندمو چند تا آرام بخش…..
خودمو به طرف تخت می کشونم بدنم سست شده ، سرمای محیط بدنم رو لمس می کنه ، جسمم سرد شده ، کند شدن خون رو تو بدنم حس می کنم. پلکام آروم بسته می شه.. دیگه خاطراتت توانایی مقابله با من رو ندارن. امروز هم گذشت، فردا هم یه طوری می گذرونم..این روزای لعنتی نمی خواد تموم بشه…
دست نوشته مانی نوروزی  ۱۳۹۱/۰۴/۱۱
نویسنده: مانی نوروزی
منبع: سایت مانی وب

دسته‌بندی‌ها: دست نوشته مانی نوروزی

برچسب‌ها: ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

دیدگاه خود را ارسال کنید

آدرس ایمیل شما در هیچ‌جا منتشر نخواهد شد.

سوال امنیتی *

41 دیدگاه

  1. سولماز ۴ مهمان

    سلام مانی جان فکر میکنم تنها کسی که بتونه تو‌جمع دوستان خوب درکت کنه من باشم …
    اگه متنی که نوشتی واقعی باشه خیلی بهتر از الان منی خیلی …
    قدر لحظه هاتو بدون rose

    پاسخ
  2. من باختم به خود…باختم به آدم های فرشته نما….باختم به شاهزاده های شهر قلبهای سنگی….. و حال …..در گوشه اتاقم … تنها… حماقت هایم را میشمارم !!!..و آرام این جمله زاده میشود: سنگ باش تا سنگ سار نشوی….یه چیزایی تو دنیا نشدنی هستن حتی اگه خود آدم بخواد حتی اگه همه آدما بگن که میشه همه دنیا بگه شدنی، ولی نشدنیه خاطرات فراموش نشدنی ان حتی اگه یه مدت کوتاه از ذهن محو بشن فقط به یه تلنگر بندن با دیدن کوچیک ترین صحنه، شنیدن کوچیک ترین صدا حس کردن یک بوی عطر گذرا… خلاصه دوباره سرباز میکنن همه خاطرات خوب و بد ولی کاش میشد که فراموش میشدن،خیلی قشنگ احساس رو به تصویر میکشید ممنونrose

    پاسخ